ابزار Ùx85تØxadرÙx83 زÛx8cباسازÛx8c Ùx88بÙx84اگ
دریابیم بهاررا،،چرا که بهار را رستاخیز دیگریست وبنگریم این بیداری را،که با بهار میتوان،در نفخه ی صور دمید وزنده کردمردگان را،مگر نه آنکه زندگی را فرصتیست اندک،دقیقه هایش را به بیداری بگذرانیم که خفتن ها را اجباریست، بگذار بهار،برایت تجلی مهربانی ،جلوگاه عشق،در قاب زندگی باشد ،که بهار را آیین عشق ورزیست وزیستن را تکامل ،، بگذار بهار که میآید،در تو نبض زندگی تلاطمی زیبا بیافریند ،که هستی را بر تپش های اشتیاق آفریده اندودل را با نگین عشق نقش مهربانی زده اند ...... دریغا ،که با بهار متحول نشویم،وبا آواز باران،جوانه های طراوت را به تماشا ننشینیم، بیایید از ترنم های خوش شب بو ،نگاهی از شوق زیستن ،،اشتیاق وجود به زندگی کنیم وزندگی را زیبا باید زیست چرا که زیبایی را خالقیست بس زیبا
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...ما را در سایت به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: لیلی بازدید: 470 تاريخ: جمعه 29 اسفند 1393 ساعت: 20:40
خدایا ،ای نهایت هر چه عشق ،ای بینهایت،مهربانی،من از دورهای نزدیک تو را میخوانم ،تو همیشه در کنارمن ودر حوالی دلم ،در کوچه های بن بست نیاز مشتاقانه به انتظار من نشسته ایی،ومن محتاجم به نوازش نگاهت،که از نگاه تو کبریاییم،،خدای من ،ای نهایت آمال واندیشه ام ،به من عشق را ،مهربانی را بیاموز ..تا صدای شکستن را تجربه نکنم ونشکنم دلی را ،که خانه توست ،، معبودم !!صبرم را وسعتی بیکران بخش ،تا پای دلم در ناملایمات زندگی نلغزد ،وتو را عاشقانه بپرستم که لایق پرستشی،،،بارالها،مرا در کوی مهربانی هایت،خانه ایست به وسعت دل ،دلم را روشنی بخش از کرانه های رحمتت،که بی پرتو نگاهت ،در انجماد تنهایی خواهم فسرد ،،بزرگا!!!کریما!!مهربانا!!!تورا انتهایی نیست ،واندیشه ناتوان من عاجز از این درک است ،به اندیشه ام پویایی و وسعت جاری شدن عنایت کن ،تا اندیشه رامرداب خیال نباشد ،،خدایا تو را گنج هایست بزرگ ،مرا از خزانه معرفتت ،دانشی عطا کن که بتوانم فاتح قله های شناخت باشم ،مرا به دنیا نیازی نیست مراسرشاراز معرفتت کن ،که بی شناخت تو ،گمراه وسرگردانم،مرا در وادی طور راهبر باش،که موسی درونم را به سر منزل مقصود برسانم ،بار خدایا !!!ای یکتای ،بی همتا وای یگانه ی بی نیاز به تو محتاجم ،که بی تو حیات را خوابیست بیهوده،وباتو زندگی را تفسیریست ماندگار، عمریست چشم های امیدم رابه آسمان تو، دوخته ام ،،دیدگانم را از آن آبی بیکرانت غرق بندگی ساز ،که بنده حقیر درگاه توهستم،مرا تا رمز روشنی ها همراه باش ،که همره خضر تو هستم ولی بی توشه ام خدایا پناهم باش تکیه گاهم باش که تنها تو را دارم
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...ما را در سایت به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: لیلی بازدید: 455 تاريخ: سه شنبه 26 اسفند 1393 ساعت: 10:52
کودک اندیشه ام کودک بمان، زندگی در تنگنا اندیشه میخواهد چکار؟؟؟در میان این همه، فریاد وداد وقیل وقال ،فکرتم اندیشه میخواهد چکار؟؟؟ یادم آمد ،روزگاری ،فکر هاآزاد بود ،خود تجلی گاهی از یک راز بود ، یادم آمد گر خدا را میپرستیدیم ز شوق ،اشتیاق بندگی هارا پر پرواز بود ، ،،،،. کودک اندیشه ام ،کودک بمان ،هیچ میدانی کودکی را لحظه های پاکی است،،کودکی را آسمانش آبی است خاطراتش،قصه ی بی تابی است،کودکی بودیم وفارغ ز این همه نقش ونگار ،فارغ از فریاد های بیجواب ،،،،، کودک اندیشه ام ،کودک بمان ،
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...ما را در سایت به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: لیلی بازدید: 413 تاريخ: سه شنبه 26 اسفند 1393 ساعت: 10:11
به تمنا سوگند ،،زندگی را فرصتیست،اندک، مجال.......زندگی را دریابیم با همان اندک مجال،،به طروات صبح سوگند ،که خورشید را هر روز سلامی است از سر اشتیاق،،دریابیم پژواک مهربانیش را.......... به ترنم سوگند ،،،،که از عطر اقاقی میتوان سرمست شد،،میتوان،،، عطر حضور خدا را یافت میتوان ،در کوی بی نشان عاشقی ،با خدا همراز شد ،،به تپش های پر از شوق سوگند وبه آغاز سرود هستی ،،صبح را شوکت زیستن است وشکوه مهربانیست،،،
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...ما را در سایت به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: لیلی بازدید: 460 تاريخ: شنبه 23 اسفند 1393 ساعت: 11:19
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...
ما را در سایت به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: لیلی بازدید: 425 تاريخ: شنبه 23 اسفند 1393 ساعت: 20:33
واپسین روزهای سال راپشت سر میگذاریم،وآرام آرام خداحافظی میکنیم باروزهایی ،که رفتند .......: روزهایی که گاه خندیدیم وگاه غریبانه با آنها گریستیم،روزهایی که بر سرفصل هر کدام نقشی از خاطره زدیم ،خاطره هایی تلخ یا شیرین ،،وای کاش نقشی اززیبایی بنگاریم بر دفتر زندگی،چرا که زندگی را مجالیست اندک،،ای کاش در این واپسین روزهای سال ،ره توشه بر گیریم با پاک کردن ،اشک ،از چشمی اندوهبار،،،،،،،بغل بغل محبت درو کنیم ،با شاد کردن دلی که،در انتظار دستی از محبت است ،ای کاش در این واپسین روزها ،دریابیم ،مهربانی را ،وبی منت ببخشیم عشق را ،به کودکی تنها وتهی از نوازش محبت،،،، بیایید زیر پوست شهر ،مستمندان را دریابیم ،مهربانی را دریغ نکنیم ،که ره توشه زیستن دراین دنیا مهربانیست ،،،،،،امروز را دریابیم با دعایی از سر بندگی برای ،شفای بیماران،امروز را در این واپسین روزهای سال زندگی کنیم ،باعشق ،مهربانی وبا دستانی که حکایت خوش بخشش وگذشت را به ارمغان می آورند،،راستی رویش بنفشه را که دیدی ،سخاوتمندانه سلامش کن ،پیامش رویش دوباره است ،بهار را که دیدی ،از سر شوق صدایش کن،آهنگش ترانه ی خوش شکفتن زندگیست ،مبادا یادمان نباشد مهربانی را ،که بهار بی مهربانی ،نازیباست، مهربانی را مهربانی را،دریابیم
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...ما را در سایت به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: لیلی بازدید: 535 تاريخ: چهارشنبه 20 اسفند 1393 ساعت: 9:52
ما را در سایت به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: لیلی بازدید: 533 تاريخ: سه شنبه 19 اسفند 1393 ساعت: 20:17
روزگار غریبیست ،جانا ،،آنکه به دیدار آمده است، ازدورترین نقطه خاک ،قصه اش نا آشناست،، اینجا زمین است بردگی فکر را انتهایی نیست، اینجا از فروغ ابدیت،هیچ نشانی نیست، اینجا غروب انسانیت است،،وعرصه بر معرفت تنگ است واین دل چه دلتنگ است،جانا،سخن از عشق نگو ، زمین رنگین است ، وبغض من سخت سنگین است،اینجا عبادت از سر زور وریاست بندگی ها غرق در تزویر وریاست،هیچ نمازی از سر اخلاص نیست،هرکه از آیین عشق گوید سخن او،لاجرم کفر است ،اوراکافرش خوانند،بی هیچ برهان ودلیل،جانا حال که بدیدار آمده ایی چراغی برگیر ،که خورشید تاریک است ونور در پستوی خانه زندانیست،چراغی میخواهم ،تا اندیشه را از ژرفای خیال بیرون بکشم ، ومعرفت رابا نقشی از علم خرد نقشی زنم بر روزگار ،جانا روزگار غریبیست ،حال که آمده ایی ،مرا با خود ببر تا انتهای مرز دانایی ودانستن
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...ما را در سایت به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: لیلی بازدید: 486 تاريخ: دوشنبه 18 اسفند 1393 ساعت: 18:29
بگذارید زندگی را از دریچه ی یک نگاه مهربان جستجو گر باشیم ،چشم ببندیم کینه ها را وساده بنویسیم زندگی ، که زندگی رامجالیست اندک ،برای قهر وآشتی ها ،امروز خود م را بیشتر از دیروز دوست بدارم ،ویادم باشد ،کودک فال فروش راکه دیدم دست نوازش را از او دریغ ندارم ،وبا فال او محبت را بی منت ببخشم،یادم باشد ،بر سر کوچه تردید ،تمنا را به تماشای لحظه های زندگی دعوت کنم،یادم باشد ،زندگی را با فنجان مهربانی باید نوشید ،وامروز که دیده گشوده ام ،،مجالیست برای میزبانی لبخند ،پس لبخند را سادگی را ساده معنا کنیم،یادم باشد لبخندم را با اطلسی ها تقسیم کنم وبا نوازش خورشید آغازگر فصل مهربانی باشم
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...ما را در سایت به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: لیلی بازدید: 453 تاريخ: يکشنبه 17 اسفند 1393 ساعت: 12:08
ااندیشه را بگذار هوایی بخورد،،،،بگذار در بیشه ی بی خبری،فکر ما باز به تردید ،سلامی بکند،برود اوج بگیرداز پس قله ی زیبای خرد،ودر افسون یک لحظه ناب،خلق کند،معرفت از بیشه نور،،،فکرت از جنس حضور
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...ما را در سایت به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: لیلی بازدید: 491 تاريخ: يکشنبه 17 اسفند 1393 ساعت: 11:45